|
رویاها
|
هیچ چیز بدتر از این نیست که پس از یک روز کار توی اتوبوس بشینی و به خونه برگردی ودر حالی که داری یخ می زنی به درختای پاییزی نگاه کنی و یه دفعه ازخودت بپرسی: خب که چی؟ آخرش چی؟ واقعا" که چی ؟ و حالت از آِینده نامعلوم به هم بخوره............
دو ماه فارغ التحصیل شدم البته نمره کارآموزی مهرماه اومد و مدرکمو هفته ی پیش گرفتم وباید دنبال کار بگردم این بیکاری دو ماهه حسابی عوضم کرده خسته ام کرده وبه پوچی رسونده ام پوچی ای که از پارسال گرفتارش شده ام انگار یکدفعه متوجه شدم قرار نیست چیزِ خاصی اتفاق بیافته حس کردم که باختم باز هم باختم واین مثل پتک توی سرم خورد ...یه جوئرایی دیوونه شدم دست وپا زدم فریاد زدم ولی کسی جدیم نگرفت به همه چیزهایی که اعتقاد داشتم بی اعتقاد شدم همه کارایی که مدت ها می کردم دیگه نکردم..تصمیم گرفتم چیزای جدید تجربه کنم...حالم از این شهر به هم خورد..از دیدن همه این آدمها ...
از بچگی عاشق کتاب خوندن بودم عاشق ِ شعر بودم خواهری دارم که 12 سال از من بزرگتره و اون ما رو کتاب و مجله واین جور چیزا که اون موقع مد بود به بچه ها یاد بِدَن ،آشنا کرده بود (گاهی فِک می گنم کار خیلی مسخره ای کرده)داشتم می گفتم من عاشق شعر وقصه بودم تا اونجایی که مادرم سبزی می خرید می نشستم وروزنامه شو می خوندم یا وقتی می رفتیم قبرستون، راه می افتادم وتموم شعرای قبرا رو می خوندم یادمه که حتی خیلی از اونا رو حفظ میشدم..همیشه برام جالب بود که چطور آدمایی که خیلی مسلمونن یه دفعه کافر می شن یا آدمایی که کافرن یه دفعه مسلمون می شن سرگذشت پرویز پور داوود رو توی یکی از همن روزنامه های لای گوشت پیچیده خونده بودم تا اینکه یه روز خودم این حس رو تجربه کردم یه روز که دیگه نتونستم با نماز ارتباط برقرار کنم یه روز حس کردم که خدا اصلا" مهربان وبخشنده نیست شاید کتاب ِ طاعون نوشته کامو رو خونده باشید که در موردِ یه شهریه که طاعون زده می شه و توش یه کشیش ِ با ایمان هست که این کشیش همیشه در حال ِ دلداری دادن به مریضاس و به اونا میگه که خدا داره آزمایشتون میکنه اما در آخر سر این مسئله که درک نمی کنه که چرا یک بچه ی معصوم باید آزمایش بشه به شک می افته ولی چون نمی خواد ایمانشو از دست بده می میمیره ....یا تو داستان ِخرمگس اون پسرِ با ایمان وقتی می بینه که کشیش ِ مورد علاقه اش در واقع پدرشه و او سرِ رابطه نامشروع اون با مادرش که یه زن ِ شوهردار بود به وجود اومده بی ایمان میشه...تجربه من هم ترکیبی از این بود وقتی ترجمه ی قران رو خوندم با خودم فکر کردم آیا درسته؟ وبه شک افتادم واگه قران خونده باشید می دونید که شک کنندگان حتی از کافرا بدترن! و آیا واقعا" راسته که کسی نمی تونه کلامی مثل قران بیاره و از این چیزا.....می بینید سر مطلب هیچ ربطی به ته مطلب نداره..
توی نویسنده ها ی زن هم عاشق اوریانا فالاچی و آلبا دسس پدس هستم هر کتاب از فالاچی آدم رو به فکر فرو می بره و توجسارتشو حس می کنی برای کسی که با جنگ زندگی کرده ومن با هر کتابی از آلبا احساس عشق می کنم یادمه اولین کتابی که از آلبا دسس پدس خوندم از طرف او بود خوندنشو توی بانک شروع کردم اون موقع که پیش دختر خاله ام کار می کردم توی صندلی انتظار نشستم ویه کتاب 400 صفحه ای باز کردم وشروع به خوندش کردم ..باهاش حس کردم دوس دارم عاشق بشم..وای چه حس خوبی بهم دست داده بود ....راستش الان احساس پیری می کنم احساس می کنم هیچ چیز رو نمی دونم آدما رو درک نمی کنم توی خیابون قدم می زنم وحس می کنم چیزی رو درک نمی کنم خیلی چیزها رو خیلی دیرتر از اون لحظه ای که باید درک می کنم..از یه طرف می ترسم اشتباه کنم یا درست رفتار نکنم از یه طرف دوس دارم چیزای تازه رو تجربه کنم ..دلم می خواد کاری کنم ....نمی دونم نمی دونم
پ ن : یه چیزای دیگه ای رو هم باید بگم گاهی آدما فک می کنن شرایطی که براشون پیش اومده تقصیره خودشون نیست وتقصیر محیط اطرافشونه واسه همین تصمیم می گیرن یهو تغییر کنن و تبدیل به قطب متضاد خودشون بشن ...یکی کسی رو داره که خیلی خوبه اما یه ویژگی خوب ونداره میره سمت کسی که اون یه ویژگی خوبو داره ولی نمی دونه که اون سایر ویژگی های خوب اون یکی رو نداره ...یا یکی از یکی خوشش میاد به خاطر یه سری از خوصیصاتش وبعد فکر می کنه همه ی خوصیاتش احتمالن خوبه وبعد حتی وقتی می بینه این طوری نیس حسابی تعجب می کنه !
۲۳ ساله شدم
پدرم پول داد گفت از احمد آقا یه سیگار بخر رفتم لواشک خریدم برگشتم پدرم منو زد...
در این شبِ سیاهم گم گشت راهِ مقصود.................از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
پرسید:کیon می شی؟
گفتم: هر وخ داداشم خونه نیست!
اینو از وبلاگِ قدیمیم گذاشتم....مالِ۲۳ تیر امسال هستش
پست های قبلی رو خوندم
وبلاگ قبلیمو حذف کردم
توی پست قبلی از آرزوی طوفان نوشتم که کمی بعدتر اومدش وهمه امید و آرزوهامو با خودش برد..
جدیدا" هر چی دعای بد می کنم بر آورده میشه!
امتحانا تموم شدن
دلم یه احساس خوب می خوادخیلی خوب. یه شادی عمیق که بیاد وخوشحالم کنه
کلاسام تموم شده و باید مثلا" برای آینده برنامه ریزی کنم ولیییییییی کدوم آینده؟ جدا" کدوم آینده؟
نمی دونم می تونم خودمو مهندس صدا کنم آیا اونقدر از رشتم سرم میشه؟
دلم واسه دوستام تنگ شده (هنوز دانشگاه تموم نشده دلم واسشون تنگ شده)
دلم واسه اوستادام هم تنگ شده (این خیلی تنگ شده )
دلم یه آرامش عمیق میخواد عمیق
مدتی تخواهم بود
شما تشنتونه و یه لیوان آب دارید که توش آبه...اون وقت آب رو سر می کشید دیگه بررسی کردن نداره تا کجا پره ؟ چرا آب ِ لیوان اون یکی بیشتره ؟ ...مگه نه؟
۱.شده بخواین حرفی بزنین وبعد یادتون بره؟.... من الان اینجوری شدم!
۲. خیلی دلایل وجود داره که زندگی چیز ِ(!) مزخرفیه وحال ِآدم باید ازَش بهم بخوره اما خب خیلی دلایلی هم وجود داره که همچین هم چیز ِ بدی نیست ومیشه یه جوری تحملش کرد!
همیشه آدمایی که خیلی خیلی دوسشون داشتم یه خصوصیاتِ منفی ِ غیر قابل گذشت داشتند وهمین طور آدمایی که ازشون متنفر بودم خوصیات مثبتَ غیر قابل ِ انکار داشتند .....
۳. کارآموزی تموم شد حالا باید چیکار کنم؟!
باید تکلیفمو با خودم روشن کنم.....
برادرها برای خواهرها اصولگرا وهنگام زن گرفتن اصلاح طلب می شوند