|
رویاها
|
۲۳ ساله شدم
پدرم پول داد گفت از احمد آقا یه سیگار بخر رفتم لواشک خریدم برگشتم پدرم منو زد...
در این شبِ سیاهم گم گشت راهِ مقصود.................از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
پرسید:کیon می شی؟
گفتم: هر وخ داداشم خونه نیست!
اینو از وبلاگِ قدیمیم گذاشتم....مالِ۲۳ تیر امسال هستش
پست های قبلی رو خوندم
وبلاگ قبلیمو حذف کردم
توی پست قبلی از آرزوی طوفان نوشتم که کمی بعدتر اومدش وهمه امید و آرزوهامو با خودش برد..
جدیدا" هر چی دعای بد می کنم بر آورده میشه!
امتحانا تموم شدن
دلم یه احساس خوب می خوادخیلی خوب. یه شادی عمیق که بیاد وخوشحالم کنه
کلاسام تموم شده و باید مثلا" برای آینده برنامه ریزی کنم ولیییییییی کدوم آینده؟ جدا" کدوم آینده؟
نمی دونم می تونم خودمو مهندس صدا کنم آیا اونقدر از رشتم سرم میشه؟
دلم واسه دوستام تنگ شده (هنوز دانشگاه تموم نشده دلم واسشون تنگ شده)
دلم واسه اوستادام هم تنگ شده (این خیلی تنگ شده )
دلم یه آرامش عمیق میخواد عمیق
مدتی تخواهم بود
شما تشنتونه و یه لیوان آب دارید که توش آبه...اون وقت آب رو سر می کشید دیگه بررسی کردن نداره تا کجا پره ؟ چرا آب ِ لیوان اون یکی بیشتره ؟ ...مگه نه؟
۱.شده بخواین حرفی بزنین وبعد یادتون بره؟.... من الان اینجوری شدم!
۲. خیلی دلایل وجود داره که زندگی چیز ِ(!) مزخرفیه وحال ِآدم باید ازَش بهم بخوره اما خب خیلی دلایلی هم وجود داره که همچین هم چیز ِ بدی نیست ومیشه یه جوری تحملش کرد!
همیشه آدمایی که خیلی خیلی دوسشون داشتم یه خصوصیاتِ منفی ِ غیر قابل گذشت داشتند وهمین طور آدمایی که ازشون متنفر بودم خوصیات مثبتَ غیر قابل ِ انکار داشتند .....
۳. کارآموزی تموم شد حالا باید چیکار کنم؟!
باید تکلیفمو با خودم روشن کنم.....
برادرها برای خواهرها اصولگرا وهنگام زن گرفتن اصلاح طلب می شوند
بالاخره یه درس تخصصی هم ۲۰ شدیم !
تنها پیامد ِ دست وپا زدن در باتلاق زود تر غرق شدن است!